جناب مولانا : اینبار من یکبارگی از عافیت ببریده ام اینبار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام
چکاوک: من نیز عاشق گشته ام یکباره خالص گشته ام ازعافیت هرگز مگو لیلای سرکش گشته ام
جناب مولانا :از چار طبع مختلف هر بت که بد بشکسته ام از نو مسلمان گشته ام زنارها دریده ام
چکاوک : بشکن بت بتخانه ام نابود کن ویرانه ام
رسم بت و بتخانه را با جان ودل برچیده ام
جناب مولانا :با نه پدر در هر فلک یک چند دوران کرده ام با اختران در برجها من سالها گردیده ام
چکاوک : ای همره سیر ملک با من بیا در هر فلک چون از گذار سالها برهردری کوبیده ام
جناب مولانا :یکچند ناپیدا بدم با اوبهم یکجا بدم
در ملک او ادنی بدم دیدم هر آنچه دیده ام
چکاوک : من در فراق دوریش هردم کنم پی جوییش با من بگو آیا که من درگاه او را دیده ام ؟
جناب مولانا : من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام حبس از کجا من از کجا مال کرا دزدیده ام
چکاوک : حبس است اگر دنیا تورا یک فرصت است اینک مرا این فرصت جانانه را رندانه من دزدیده ام
جناب مولانا : زیرا قفس با دوستان بهتر زباغ و بوستان بهر لقای یوسفان در حبس آرامیده ام
چکاوک : گر حبس باشد این قفس چون بلبلی بی همنفس
تا با تو هم آوا شود من بارها جنگیده ام
جناب مولانا : مانند طفل اندر شکم من پرورش دارم به خون یکبار زاید آدمی من بارها زاییده ام
چکاوک : زائوی این طفلان منم خنجر به پهلو میزنم بهر نجات از خون دل پهلوی خود بدریده ام
جناب مولانا : تو مست با می سرخوشی من مست بی می سرخوشم
تو با دهان خندان لبی من بی دهان خندیده ام
چکاوک : دستی بده با دست من مستی تو مستی من تا گویمت در بی نوا من با نوا رقصیده ام
جناب مولانا : درخرقه تن پارها بودم بسی در کارها
وز دست خود این خرقه را بسیارمن بدریده ام
چکاوک : رسم تو شد خرقه فکن گفتی به ساقی می بزن
آن می که مستی آورد از دست تو نوشیده ام
جناب مولانا : با زاهدان درصومعه شب ها بروز آورده ام
با کافران در بتکده پیش بتان خسبیده ام
چکاوک : راه تو از دل آمده نی خاک کز گل آمده
عطر خوش این خاک را در کوی تو بوییده ام
جناب مولانا : هم دزد عیاران منم هم رنج بیماران منم هم ابرو هم باران منم در باغها باریده ام
چکاوک : دیوانه ای دیوانه تر از هر چه مستی مست تر سوی نگاه عاشقی را در نگاهت دیده ام
جناب مولانا : بر دامنم گرد فنا ننشست هرگز ای گدا
در باغ و بستان بقا گلها فراوان چیده ام
چکاوک : ای در فنا باقی شده ، فانی کوی او شده گویی مدیدی سالها سوی تو آرامیده ام
جناب مولانا : از آب و آتش نیستم و زباد سرکش نیستم خاک منقش نیستم من برهمه خندیده ام
چکاوک : لله به این آزاداگی وه این همه فرزانگی
صد آفرین بادم که من از عاقلی ببریده ام
جناب مولانا : من شبس تبریزی نیم من نورپاکم ای پسر زنهار اگر بینی مرا با کس مگو من دیده ام
چکاوک : دیدم که مولانا شدم یک لحظه ای بینا شدم در قلب شمس طاهری عشق خدارادیده ام